دریازَدِگی
- شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۹ ق.ظ
- ۲ نظر
احتمالاً باید غَرق شُده باشم.
این تَنها چیزی است که به ذهنِ دریازده ام می رِسد.
موج ها می رَقصند.مرا در آغوش می کِشند و مَن فراموش می کُنم.
هَستی صِدایم می زَنَد.جیغ می کِشَد.
و می دانَم که می گویَد قول داده بودَم فَراموشَش نکُنَم.
هر چه باشَد خوشحالَم که نمی فَهمَد اینقدر بی تفاوُت شده ام.
اشک ها که در تلاطُمِ موج ها گُم می شَوَند.
«هیچکَس» نمی فهمَد.
.
.
.
و من لَعنَت می کُنم اِستِعمارگران را که مجبورمان کردند فعلِ «هیچکَس» را منفی کنیم و هیچ «هیچکَسـ»ـی هم نَداشته باشیم و هر چِقَدر که «هیچکَسِ» انگلیسی زبانان در کنارِشان بود، «هیچکَسِ» ما را دزدیدند. این ها همه توطئه ی غَرب اَست! شک نداشته باشید!
فردا جُنبِشی راه می اندازَم از غرب به شرق، از شمال به جنوب و به آن بیگانِگان نشان می دَهَم که «هیچکَسِ» مِلت غیور ایرانی را نباید دُزدید!
و همه شُعار خواهَند داد:« «هیچکَسِ» ما واس ماس!یَعنی مالِکیَتِش باس ماس!»
این است اِفتخارِ مِلّی! در تمام شبکه های اجتماعی share کُنید که از این به بعد برای واژه ی «هیچکَس» از فعلِ مَنفی استفاده نمی کُنیم!«هیچکَس» هَست!
...
بدونِ شَرح!*face palm*
و خداوندا! و خداوندا! چِگونه حالیِ این جماعَت نَفَهم بُکُنیم که دَت ایز نان آف یور بیزینِس!:| دُختره ی چوب شورِ آویزون از لب و لوچه یِ بولداگ!:|
چند نفس عمیق
...
خُب من آرومَم!
تقریباً!
تنها ویژگیِ خوبِ پیش دانِشگاهی دبیراشَن! کادرِ پیش شاهکاره یعنی! کلاسا خوبه! مُعلما رو دوست دارَم! کم کم دارَم به یه موجودِ «کنکوری» تبدیل میشَم و رِقابتِ عجیبیه!:)) ولی آدما دارَن عَوَض میشَن که هیچ خوب نیس! دارن دیوونه میشَن! هیچکس دوس نداره موفقیتِ اون یِکی رو ببینه. تأثربرانگیزه.
به شدّت غِبطه می خورَم به بچه های انسانی...و حتی هُنَر! انگار واقعاً تو ریاضی جایی برایِ من نیس. رُتبه مم احتمالاً میشه شارژِ ایرانسل!
تکیه کلامی پیدا کردم: !!Like I care
و هر چی میشه اینو می گَم و مُهِم هم نیس برایَم!:)) به جهنّم حتی!
نِشَستَم و کتابای سرزمین اشباح رو نصفه شبا می خونَم، چون اونقدر خَسته میشَم که ذهنم نمی تونه کتابِ جدید رو هضم کُنه.
و اونقدررر این کِتابا نوستالژیکه که داره آزارَم میده.
انگار که دوباره باوَر کرده باشَم واقِعی هَستَن و حتّی در کمالِ خونسردی سر زنگِ شیمی دوباره با رَوان نویسایِ مِشکی و قِرمز روی سر انگّستام جایِ زخم کِشیدم و سعی کَردم برای چند لحظه دوباره یه شَبَح بِشم...زهرِ خوشمَزه ای بود، چون تا آخرِ روز فِکرَش دیوونه ام کَرد و تا حدّی هم دِلم می خواست!:)) امروز سر جلدِ هشت که وَنچا با دِبی شوخی می کرد می رفت رو اعصابِ دارِن اینقدررر خَندیدم!:))
زِندِگی در جَریانه...ولی حسِ ناکامی وِلَم نکرده. درمانِش فقط فراموش کَردَنه...که چِطوری زِندِگیم اَزَم گِرِفته شد. همون بِهتَر که غَرق شده باشَم.
...Like I care

- ۹۴/۰۷/۱۸